
شما نمي تونيد کسي را وادار کنيد که دوستتون داشته باشه
اما مي تونيد به کسي تبديل شويد که دوستش ميدارند...

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد تو چه احساسی داری،
وقتی برای هیچکس مهم نیست تو چه می خواهی،
وقتی آدمها بیشتر از همیشه خودخواه و بی رحم می شوند،
وقتی نگاههایشان مثل تیری قلبت را می شکافد و حرفهایشان مثل خنجری در دلت فرو می رود چکار میکنی؟؟!!!

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
فریدون مشیری

من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم
امشب به اندازه کسانی که نبودند تا شادیم را با آنها قسمت کنم، بی کس بودم
امشب، حس غریبی در تنم بود
می لرزیدم
نه از ترس
نه از سرما
می لرزیدم، چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم
کاش تو بودی
فقط تو
که جای همه را برایم پر می کردی
کاش تو می دیدی
که من به اندازه وسعت وجود تو، غمگینم
کاش ...
کاش امشب کسی بود
تا اشک هایم را می زدود
و کسی بود تا شانه ای برای تکیه زدن، رایگان می فروخت
کاش سری بود، که حرف هایم را ببیند
کاش دلی بود، که دردم را احساس کند
اما امشب
من به تعداد صدای جیرجیرک ها تنها بودم
به اندازه ستاره های خاموش شده، بی کس بودم
به غلظت سیاهی شب، غریب بودم
کاش کسی بود ...
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !

دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني، شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري، و نه حتي نيازي به ريختن اشک!!!

من همون جزيره بودم
خاكي و صميمي و گرم
واسه عشق بازي موجها قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم
پيش چشم خيس موجها
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
************
تا كه يك روز تو رسيدي
توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت
دلم انگار زير و رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس كشيدي انگار
نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
************
اومدي تو سرنوشتم
بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت
سوي روشني فردا
من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
************
ديگه رو خاكه وجودم
نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقته مردن باز سراغتو مي گيره
مي رسه روزي كه ديگه
قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟! بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند؟!

لحظه ها خاطره اند...
زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست...

پازل دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست
هر وقت باتيکه هاي شکسته ي دل يک نفر،يک پازل جديد براش ساختي هنر کردي...